عشق
عشق يعنى ناگهان تنها شدن * تشنهلب ديوانهى دريا شدن
گم شدن در لابلاى ذهن خود * از حريم ديده ناپيدا شدن
رفتن و راهى شدن تا انتها * سر به سر آوارهى دنيا شدن
همچو مجنون در بيابان بلا * جستجوگر در پى ليلا شدن
پهنهى ديوانگى را گشتن و : * عاشق تنهايى ، تنها شدن
رهنورد عرصههاى سادگى * همنشين قلب آدمها شدن
عشق يعنى ساده بودن تا عدم * فارغ از پيچ و خم لبها شدن
دل سپردن بر صفاى زندگى * رهنورد وادى شبها شدن
عاشق كيفيت اين زندگى * در مسير عشق بىپروا شدن
مست ديدار رخ ليلاى خود * شب نشستن تا مگر فردا شدن
مهربانى كردن و بىادعا * زير پاى عاشقى شيدا شدن
نرم بودن در هواى زندگى * بىخبر از فتنه و غوغا شدن
عشق يعنى رفتن و راهى شدن * بىهراس از وحشت « رسوا » شدن
ميخانهى چشم
تا بدام چشم مست او ، گرفتار آمدم * بهر ديدارش به اين ميخانه بسيار آمدم
ساقى ميخانه پرسيد از چه اينجا آمدى ؟ * گفتمش چشمان مستش را به ديدار آمدم
چشم دلدار مرا در بادهها افكندهاند * زين سبب مشتاق چشم مست دلدار آمدم
من كه در دام نگاه او ، گرفتار آمدم * با نگاه مست او ، از بهر گفتار آمدم
مىفروشى چشم مست يار ما را در شراب * جام ميناى شرابت را خريدار آمدم
چون نشد ممكن كه بر چشمان مستش بنگرم * بهر ديدار نگاهِ ديدهى يار ، آمدم
تا شفا بخشد نگاهش قلب بيمار مرا * پيش چشمان شفابخش تو ، بيمار آمدم
تا نپندارد كه چشمش را به رويا ديدهام * بر در ميخانهى چشم تو ، بيدار آمدم