عطر عشقى كه در جانشان بود * گيج مىكرد احساس ما را
*
باد سرمست در دستهايش * گيسوان مرا تاب مىداد
زير چترى ز احساس ، باران * حسّ سبز مرا آب مىداد
*
پيش رومان ، چمن ، زير باران * يك بهار آرزو در بغل داشت
باغبانى كمى آنطرفتر * در زمين بذر امّيد مىكاشت
*
روى يك وسعت بىكرانه * بىحصار و حدود و نهايت
هرچه رفتيم ، ره كم نيامد * ما دويديم تا بىنهايت
*
رود مىخواند و مىرفت در دشت * مثل يك مرد تنهاى شبگرد
از كنارش گذشتيم ، خنديد * يك بغل بوته تقديممان كرد
*
درك مىكرد احساس ما را * دشت با لذّتى شاعرانه
ما و احساس مرموزى از عشق * گريه و خندهء بىبهانه
آفتاب عشق
اى بىنشانهاى كه خدا را نشانهاى * هر سو نشان توست ، ولى بىنشانهاى
اى روح پرفتوح كمال و بلوغ و رشد * چون خون عشق در رگ هستى روانهاى
با ياد روى خوب تو مىخندد آفتاب * بر خاك خسته ، رويش گل را بهانهاى
اى ناتمام قصّهء شيرين زندگى * تفسير سرخ زندگى جاودانهاى
تصوير شاعرانهء خود در گريستن * راز بلند سوختن عارفانهاى
هيهات ! خاك پاى تو و بوسههاى ما ؟ * تو آفتاب عشق بلندآستانهاى