نشسته است به جانم هميشه تا هستم * غمش اصيلتر از يك نياز روحانى
هنوز مىشنود آن صداى محزون را * دلم ، به روشنى آيههاى قرآنى
كوچ
كسى كوچ كرد از چراگاه بودن * به آن سوتر از سمت و سو ، تا فراسو
گذر كرد رندانه از مرز عادت * و شد راهىِ جادههاى تكاپو
و در جامى از دوردست رهايى * دلش خيمه زد زير بال پرستو
نخواندندش افسوس ، لبهاى بسته * نديدندش افسوس ، چشمان كمسو
بپرسيد او را ز خورشيد بارى * كجا مىخزيد آى ، پستو به پستو ؟ !
طرح
مىكشم روى دوشى كه خستهست * كولهبار گرانجانىام را
جاده گم مىكند در غبارش * جُستوجوهاى طولانىام را
باد ولگرد مىداند و بس * قصّههاى پريشانىام را
دستى از آسمان ديربازيست * مىكشد طرح ويرانىام را
آه ! ويرانىام آرزويىست * آرزوهاى زندانىام را
زينب مجسّم
آن خطوط شكسته را خواندم * نامهء عاشقانهء غم بود
راز يكعمر سوختن در خود * خفته در آن خطوط درهم بود
آنكه پهناى پاك دامانش * پايگاه عروج آدم بود
در طنين زلال زمزمههاش * جوشش مهربان زمزم بود
دامن آسمانىاش هر شب * پرستاره ز اشك نمنم بود
آه ! تاوان مهربانى را * پشتش از بار غصّهها خم بود