قصّهء دل
هركه را ز آتش مى خرقه به ميخانه بسوخت * پردهء كون و مكان را همه مستانه بسوخت
اشك و آهى همه سرمايهء دل بيش نبود * عشق آتش شد و خشك و تر اين خانه بسوخت
زاهد از پير خرابات چه بشنيد كه دوش * خرقه و سبحه و سجّاده به شكرانه بسوخت
راز مستان تو تا فاش نگردد ز نخست * همه را كام و زبان از لب و پيمانه بسوخت
حسن را عشق كند شهره كه با سوزش شمع * همه جا قصّهء آن است كه پروانه بسوخت
چون نسوزم به غمش من كه دل از آتش خويش * آنچنان سوخت كه به روى دل بيگانه بسوخت
خواستم با تو دمى شرح دهم قصّهء دل * خامه و دفتر از انديشهء افسانه بسوخت
كس نزد آب بر اين آتش پنهانى ما * عاقلان را چه غم از خرمن « ديوانه » بسوخت
بزم محبّت
عكس تو جز از آينهء دل نتوان يافت * اين جلوه ز ظلمتكدهء گل نتوان يافت
تا غرقه نگردى ، خبر از بحر نيابى * جز نقش كف از بحر به ساحل نتوان يافت
اندر سفر عشق فتوحات دل آيد * ز اسفار خرد راه به منزل نتوان يافت
در سبحهء ارباب ريا نيست گشايش * زين رشته بهجز عقدهء مشكل نتوان يافت
فرياد جرس گفت كز آن ياد در اين دشت * جز ناله به دنبالهء محمل نتوان يافت
روشن بود از شمع كه در بزم محبّت * تا سر ندهى ، راه به محفل نتوان يافت
آن آب حياتى كه شهيدان تو نوشند * الّا به دم خنجر قابل نتوان يافت
زين برق نهانى كه به آب و گل ما يافت * پيداست كز اين مزرعه حاصل نتوان يافت
سرتاسر اين دشت چو « ديوانه » دويدم * اين باديه را راه به منزل نتوان يافت
شعلهء فكرت
عقدهها زين دل ديوانه كه در جان من است * خارج از حوصلهء فكر پريشان من است