پاى « ديوانه » چو شد در طلبش هامون گرد * خار حسرت همه در راه طلبكاران ريخت
شب هجر
جلوه تا در نظر آن سرو خرامانم كرد * پا به گل ، دست به دل ، سربهگريبانم كرد
گلهء طول شب هجر تو گفتم با زلف * گفت كوتاه ، كه اين قصّه پريشانم كرد
هر گل از روى تو در روز وصالت دل چيد * در شب هجر تو از ديده به دامانم كرد
عاقبت دستگه هستى ما داد به باد * دولت عشق بنازم كه سليمانم كرد
شوق در خاك تپيدن به دلم مانده هنوز * گرچه شوق قفس آزاد ز بستانم كرد
افسانهء هشياران
صف مژگان تو تا دست به دست آوردند * ملك دلها همه زين دست به دست آوردند
خرّم آنروز كه افسانهء هشياران بود * كه ز ميخانه مرا بىخود و مست آوردند
ساز ماتم خم ميناى فلك كرد درست * زاهدان تا به خم باده شكست آوردند
دامن افشان به سر هر دوجهان پاى زدند * تا سر زلف تو عشّاق به دست آوردند
همه جا ذرّه صفت رقصكنان گرديدند * عاقبت بر سر كوى تو نشست آوردند
با چنين بىهنرى حيرتم آيد شب و روز * كه چرا نقش من از نيست به هست آوردند
خندهء جام مى و گريهء مينا بنمود * كه به هركس چه ز ديوان الست آوردند
عقلها سوخته زين مى كه ز خمخانهء عشق * سوى « ديوانهء » پيمانهپرست آوردند
اخگر عشق
عالم از پرتو رخسار تو روشن گرديد * خلق را نور رُخت آتش خرمن گرديد
از تجرّد نتوان دم زدن اندر جايى * كه مسيحا خجل از صحبت سوزن گرديد
خلع نعلين تن اى موسى جان تا نكنى * نتوان گام زدن وادى ايمن گرديد
اخگر عشق تو در دامن پرويز افتاد * ور نه كى شيفتهء بانوى ارمن گرديد