طاق ابروى تو در دير و حرم جلوه نمود * زين سبب سجدهگه شيخ و برهمن گرديد
بسكه بشنيد روان صحبت اين سنگدلان * روى آيينهء دل تيره چو آهن گرديد
ديد هم صحبتى اهل خرد سود نداشت * رفت « ديوانه » . به خود پاى به دامن گرديد
خامهء تقدير
در جوانى ز تماشاى جهان سير شديم * ما كه در كوى خرابات چنين پير شديم
خسروان بر دهِ ويرانه ندارند نظر * تا چه افتاد كه ما در خور تسخير شديم
سوى ابروى تو از چشم تو برديم پناه * آه ! كز فكر كج اندر دم شمشير شديم
تا برفت از بر ما طلعت آن معنى جان * رفت جان از بر ما صورت تصوير شديم
زاهد ! ار دفتر ما گشت سيه ، خرده مگير * كاينچنين چنين از رقم خامهء تقدير شديم
ما ز آغاز به ديوانگى افسانه بُديم * تا سرانجام چنين قابل زنجير شديم
شهيد عشق
مرا كه غير تو در سر نماند سودايى * دگر ز سود و زيانم بود چه پروايى
شهيد عشق كه جز دوست خونبها طلبد * مگر نخوانده ز آيين عشق فتوايى
مرا ز خيل گدايان خود شمار كه نيست * ز ملك هر دوجهانم جز اين تمنّايى
ز چهره پرده برافكند و عاشقان را سوخت * امان نداد كسى را كند تماشايى
مگر ز سير دل خود فراغتى يابد * و گرنه در خور مجنون نبود صحرايى
ز خويش نيست شديم و به دوست پيوستيم * زديم در دم آخر دلى به دريايى
به صحبت لب پيمانه تا ابد مرساد * لبى كه بوسه ندادهست بر كف پايى
به جستجوى تو « ديوانه » رخ ز دل برتافت * مگر كه يافته ويرانهتر ز دل جايى
بزم محبّت
تا به ميخانهء ارباب نياز آمدهايم * راستى سوى حقيقت ز مجاز آمدهايم