در حيرتم ز عقل ، چنين گوهر نفيس * تشخيص حق را زچهرو وا گرفتهاى
دردا نمىرسد ز فرخناى آسمان * پاسخ بُد آنچه از من تنها گرفتهاى
امروز از آن بداد دل من نمىرسى * چون نقد را به نسيهى فردا گرفتهاى
جاى من نحيف در اين بيكران كجاست * تنها توئى كه در همه جا جا گرفتهاى
پايبند قفس
هواى عشق تو هرگز ز دل برون نرود * تو مىروى ز دلم خون بگو كه چون نرود
صداى تيشهى فرهاد و خنده شيرين * رود گر از دل خسرو ز بيستون نرود
دل شكسته ما را به بوسه مرهم نه * شفقتى به نما تاز ديده خون نرود
برون نمىرود از بخت واژگون جانم * كه آب شيشه ز سر شيشه واژگون نرود
ز صيد من چه تفاوت تو را كه همچو توئى * پى شكار چنين صعوهء زبون نرود
به « ديلمقانى » اگر رخصتى بفرمائى * از اين قفس كه برون افكنى برون نرود
به همسرم فرنگيس دلبستگى
صبح روشن : ز افق گرد طلا * بر سر دختر شب مىپاشيد
رنگ شنگرف تن تازهعروس * گشت در آيينهء صبح پديد
هر شعاعى كه ز خورشيد رسيد * پنجانگشت سحر در آن بود
از سر دختر شب * تاج الماس ستاره مىچيد
قند مىسايند :