باقى شتافت .
نظر نهانى
به بوسهاى كه ربودم ز غنچهى دهنش * گشود خاطرم از پسته شكرشكنش
فتاد طوطى طبعم به ياد هندستان * چو رفت صحبت از آن چشم آهوى ختنش
خوشا كه در خم چوگان آرزو گيرم * من آن دو گوى بلورين ز چاك پيرهنش
اگرچه طعن رقيبان نمىگذارندم * به كام دل بكشم در كنار خويشتنش
چو جاى صحبت اغيار نيست محضر دوست * چه غم رقيب كه بر رغم ما رود سخنش
به « ديلمقانى » اگر عالمى عدو گردد * خوش است چون نظرى در نهان بود به منش
سوختهء عشق
زلف بيرون فكنى تا فكنى در دامم * گام واپس بكشى تا به كشى ناكامم
روز روشن گره از طرّهء مشكين بگشا * تيره مىگردد از آن زلف سيه ايامم
پخته گرديدم از اين كار دغلبازى دهر * سوختن بهتر از آنست كه گوئى خامم
لب ساقى به لب و بادهء گلرنگ به كف * گاه اين مىمزم و گاه از آن آشامم
قوت جان من از آن لعل لب شيرين است * دانم آخر كه چو فرهاد بود فرجامم
« ديلمقانى » دل از آن شكر شيرين بگسل * از شرنگى كه فلك مىفكند در جامم
راز سربسته
من حريف باده و ميخانهام * معتكف در گوشهى ميخانهام
مىخورم ز آن مى كه حافظ مىخورد * تا نپندارى كه من ديوانهام
از اشارتهاى صوفى رستهام * از رموز عارفان بيگانهام
شادخوارى شيوهء رندان بود * در كنار آن بت رندانهام
از كسى پروا ندارم بعد از اين * گر دهد پير مغان پروانهام