راز هستى همچنان سربسته ماند * يا كه من سربستهء افسانهام
« ديلمقانى » جان به جانان كى دهم * تا ببينم صورت جانانهام
تقديم به : ه ا . سايه بود و نبود
ديده چو پر كشد به بام ، ميل صعود مىكند * دانه خال يار را ديده فرود مىكند
لعل لبش به بوسهاى خون خيال مىمكد * سر چو نهد به پاى دل قصد سجود مىكند
هيزم خشك را چرا سوختن است و ساختن ؟ * هيمهى تر به اشك خون اين همه دود مىكند
جاذبهى دو جنس را عشوه كند بهسوى دل * جذبه اگر چنين رود عشق نمود مىكند
اى دل غافل ار تو را وصل نشد به كام دل * يار ببين كه با رقيب گفتوشنود مىكند
مستى من نمىكشد راه به وادى جنون * عقل چو رهنمون شود اين همه سود مىكند
گفتهى « ديلمقانى » ار بوى فراق مىدهد * زين سبب است كه گفته از بود و نبود مىكند
شادى
غنيمت شماريد ياران دمى را * كه در آن غبارى ز بار غمى نيست
سرشكى نغلطيده بر گلعذارى * بهر نرگسان قطرهى شبنمى نيست
دمى كاندر آن شادمانى فزايد * به عالم نكوتر از آن عالمى نيست