چرا درد غم بايد و رنج هستى * كمى عقل بايد كه اين خود كمى نيست
لب جويبارى بر كشتزارى * به جايى كه جز صحبت همدمى نيست
به كام دل و شادمانى نشينيد * كه خوش زيستن كار هر آدمى نيست
لعبت شيراز
قرار وصل قرين است عمر صبر و قرار * قرار و صبر مرا بين چه مىكند اعجاز
به سخت جانى خويشم چنين اميد نبود * هنوز بر سر كوى توام بسوز و گداز
صبا چو بگذرى از كوى ماه انوارم * بگو به شكوه بدان طرفه لعبت شيراز
كه سالهاست بدين رهگذر مقام منست * بدين اميد كه روزى از اين ره آئى باز
وليك عاقبت كار بود نامحمود * كه رفت دولت عمرم به باد زلف اياز
ز چرخ شعبدهبازم برفت عزت و جاه * كه دزد عزت و جاهست چرخ شعبدهباز
بهشت پنهان
پيرانه سرم در گرو قلب جوان است * با زن نگهى در پى آن سرو روان است
چون جان به برش گيرم آسان ندهم جان * بر عظم رميم من اگر تابوتوان است
گر عشق نباشد همه عالم به چه ارزد * اين جوهر عشق است كه در روح جهان است
درديست غم عشق كه بىدرد نداند * اين درد مرا قوت دل راحت جان است
اسكندر اگر رفت به ظلمات چه حاصل * لعل لب تو چشمهى آن حيوان است
در سينهء تو شكر و شير است نهفته * اين باغ بهشت است كه از ديده نهان است
مناجات
اى آنكه در سپهر برين جا گرفتهاى * در ذرّهى دلم ز چه مأوا گرفتهاى
حمد و ثناى تو نكنم پيش ديگران * تا كس نگويد از سخنم پا گرفتهاى
عقل ضعيف من چه نهد پيش پاى دل * جان مىرود تو راه به دلها گرفتهاى