تو نبودى : شعر ، امنيّت نداشت * شاعرى اصلًا اهميّت نداشت
زهر ، روى دفترم مىريختند * خاك غربت بر سرم مىريختند
تو بيايى يكسره پر مىزنم * در نگاهِ پنجره ، پَر مىزنم
تو بخواهى ابر را در مىزنم * در حضور تو به خود سر مىزنم
زير قول « شُبهه » خنجر مىزنم * روى چشم شب ، منوّر مىزنم
ايلِ مجنون را تماشا مىكنم * چشمِ خود را نذر ليلا مىكنم
زين حوالى مىروم با من بيا * من كه خالى مىروم با من بيا
دور باشى ! دور ! كاش از روزگار * وقت كردى دور باش از روزگار
در ميان خلقِ بازارىپرست * مثنوى گفتن برايم مشكل است . . .
ساز آينه
در گلشنِ رازِ آينه روييديم * از آينه ، حال خويش را پرسيديم
ما مُفتخريم از اينكه در « دامنِ سوز » * يكعُمر به سازِ آينه رقصيديم