گفتى كه : به دور از غزلت ، چشم زمانه ! * گفتى ، ولى اغلب به تماشاى من آمد !
ترجمهء ابرى آينهها
دروغ بود اگر ، گريههاى آينهها * نمىرسيد به دريا صداى آينهها
چقدر نافله بايد كنار پنجره خواند ؟ ! * كه شب ، قيافه نگيرد براى آينهها !
بگو كه جز نفسِ لحظههاى بارانى * كه مىدَود عقبِ ردّ پاى آينهها ؟
خدا به سينهء دنيا غروب را آويخت ! * و ابر ، ترجمه شد در هواى آينهها
هنوز كودكِ ناباورِ تو اى مادر ! * به خواب مىرود از قصّههاى آينهها
نگاه ، حادثه ، گريه ، تولّدى ديگر * چه زود « خاطره » شد ماجراى آينهها !
عروسِ شيشهاىِ من ! به پيش ! بىتشويش * كه هست پُشت سر تو دعاى آينهها
شبى كه گريه نكردى ، كه گريه سر ندهم * گرفته بود به سختى ، صداى آينهها !
به سيرِ آينه آيا مجاز خواهد بود * مقلّد تو ، همان مبتلاى آينهها ؟ !
هزار قافيه ، اينجا به كار مىآيد * تمام قافيههايم « فداى » آينهها . . .
بخشى از يك غزل - مثنوى نذر ليلا
زين حوالى مىروم با من بيا * من كه خالى مىروم با من بيا
عُمر را باهم مرتّب مىكنيم * مرگ را عُمرى معذّب مىكنيم
كودكان كوچهء احساس را * با سلامِ هم مؤدّب مىكنيم
فكر كن بازار گرمى مىكنم * نه ! براى يكدگر تب مىكنيم
من نگاهت را تقلّب مىكنم * رسم و راهت را تقلّب مىكنم
بودن خود را « خطا » خواندىّ و من * « اشتباهت » را تقلّب مىكنم
دور باشى ! دور ! كاش ار روزگار * وقت كردى دور باش از روزگار