نان و خرما مىبرى بهر يتيمان عرب * من فقير و بىكس و محتاج نانم ، يا علىّ !
هركجا درماندهاى باشد مدد خواهد ز تو * نوكرى درمانده و هم بىتوانم ، يا علىّ !
در قمار عشق تو بگذشتهام از زندگى * نى به فكر سود و نى فكر زيانم ، يا علىّ !
كنده توفان حوادث خانهء پوشالىام * مرغ بىبالوپر و بىآشيانم ، يا علىّ !
از همه ببريدهام چشم اميدى سوى تو * رو مگردان از من اى روح و روانم ، يا علىّ !
توشهاى از حاصل عمرم نچيدم در جهان * طى بهار زندگى اندر خزانم ، يا علىّ !
مىچكد اشك ندامت از دو چشمان ترم * روسياهى نادمم ، بنگر فغانم ، يا علىّ !
دست من گير و ز توفان حوادث وارهان * ده نجات از كينه و مكر زمانم ، يا علىّ !
سر نسايم بر زر و زور و به تخت سلطنت * تا غلام درگه اين آستانم ، يا علىّ !
مرغ حقگويم ! بود نام تو در منقار من * نام نيكويت بود ورد زبانم ، يا علىّ !
مايل كوى توام نى طالب حور و بهشت * كوى تو برتر ز هر باغ جنانم ، يا علىّ !
ماندهام حيران چه سازم من نثار مقدمت * دست من باشد تهى بستان تو جانم ، يا علىّ !
من به راه عشق تو دادم ز كف هستى خود * اندر اين سوداى خود بس شادمانم ، يا علىّ !
عشق روى تو نموده واله و ديوانهام * رفته از دل طاقت و از كف عنانم ، يا علىّ !
كاروان بگذشته و در خواب غفلت ماندهام * دست من گير و رسان بر كاروانم ، يا علىّ !
بر فقيران ياور و بر كودكان يار و نديم * من ز پا افتاده همچون كودكانم ، يا علىّ !
قوت خود بر قاتلت دادى ز راه مكرمت * عاجز از اوصاف تو نطق و بيانم ، يا علىّ !
مدح تو گويم به شعر ناب زيباى كهن * گلشن شعر كهن را باغبانم ، يا علىّ !
هرچه مىگويم بود حقّ و برىّ از ادّعا * كرده ثابت ، گفتهام كن امتحانم ، يا علىّ !
« خادم » بجنوردىام ، مدّاح اولاد رسول * در دل اهل نظر باشد مكانم ، يا علىّ !
ياد تو
همچو شيرى خفتهام در بيشهات * كى شوم فارغ من از انديشهات
سبز و شادابم چو سروى در چمن * تا خورم آب روان از ريشهات