بر درت آمده اين « خادم » مسكين و گدا * گشته از خانه و كاشانه و از شهر جدا
همه دم در حَرَمت ناله و دستى به دعا * « حافظ اين خرقهء پشمينهء بينداز كه ما
از پى قافلهء با آتش و آه آمدهايم »
مسافر خسته دل
امشب اى كوفه چرا خاموشى ؟ * با غم و غصّه تو همآغوشى
من غريبم چو در اين شهر و ديار * آمدم در طلب خانهء يار
يار من منزل و مأوا دارد * در دل سوختگان جا دارد
من ، نديده ، شدهام عاشق او * عاشق قامت و آن روى نكو
يك نشان دگرى در خبرش * هرچه گشتيم ، نديدم خبرش
گفت شخصى به من دلخسته * درِ آن خانه نگردد بسته
رفتم افسوس درش بسته شده * بس جفا بر من دلخسته شده
سخنى گو ز ره مهر و وفا * دور كن از دل من جور و جفا
آمدم تا كه جوابى بدهى * وز ره لطف ثوابى بدهى
كوفه تا گفتهء من را بشنود * پس از آن ، او به سخن لب بگشود
اى مسافر كه چنين خستهدلى * گوييا مىطلبى كوى علىّ
قلب عشّاق تمامى خستند * چون در خانهء حقّ را بستند
شد به محراب دوتا فرق علىّ * سخنى گفت به آواز جلىّ
رستگارم چو به درگاه خدا * اين سخن گفت علىّ در آنجا
شد به خون غرقه ز پا تا به سرش * مانده در مسجد كوفه اثرش
خون دل خورد علىّ در دوران * استخوانى به گلويش پنهان
غم دنيا به دلش كرد نهان * در دل شب چو به چَه كرد بيان
چَه بُده محرم اسرار علىّ * كس نشد محرم سرّ ازلى
سخنش را به دل چَه مىگفت * غير چَه سرّ علىّ كس نشنفت