سخنت را به دل چَه گفتى * درّ و گوهر به دل چَه سفتى
يا علىّ ! گو سخنت را تو به من * كمتر از چَه نىام اى مير سخن
من چو خاكى به كف پاى توام * عاشق و واله و شيداى توام
بعد عمرى ز نشيب و ز فراز * آمدم بر درت اى مير حجاز !
تو نپندار كه مضطر گردم * بىنصيب از كرمت برگردم
تو انيس شب و تنهايى من * شافع اين همه رسوايى من
كمرم خم شده از بار گناه * امشب آورده به اين خانه پناه
يا علىّ ! اين تو و اين نالهء من * يك نگه بر دل ديوانهء من
گشتم امشب چو سگ و گربهء لوس * تا نگردم من از اين در مأيوس
آينهء دل
تا كه آيينهء دل صاف و منوّر نشود * هرگز او جايگه محرم دلبر نشود
تا كه زنگار ز آيينه نگردد بيرون * رخ دلدار در آيينهء مصوّر نشود
تا كه خالى نكنى دل ز عناد و كينه * رفتن يار در آن خانه ميسّر نشود
كرده مأوا به دلم مهر بت طنّازى * غير مهرش ، دل ديوانه مسخّر نشود
چونكه مهر علىّ و آل نشيند در دل * ديگر از طعنهء اغيار مكدّر نشود
تا كه صيقل نكنى سينه تو از كينه و آز * در مصاف هوس و نفس مظفّر نشود
« خادما » جاى مده غير محبّت در دل * جز محبّت دل تو پاك و معطّر نشود
خادم آل محمّد عليه السّلام
تا پيروى از رسول امجد دارم * من مهر علىّ به سينه بىحدّ دارم
گر مورد لطف دوستانم شدهام * از خادمى آل محمّد عليه السّلام دارم
شيوهء عارفان
دشنام دهى ، تو را دعا خواهم كرد * گر باز روى ، تو را صدا خواهم كرد
اين شيوه ز عارفان بياموختهام * كى دامنشان ز كف رها خواهم كرد