چو آن سرگشته خارِ در بيابان * پناهم در پناهِ بىپناهى
يادگار
در دشت هنوز ، يادگارى ماندهست * خارى به اميد ، سايهسارى ماندهست
شد فصل عطش ، چرا نمىبارى ابر * ديريست گُلى به انتظارى ماندهست
سحر
هرچند گُل از باد خزان سيلى خورد * در باور خاك يادِ ياران پژمرد
از اين شب ديجور كه جاريست به دشت * راهى به گذرگاه سحر بايد بُرد
ماهِ غمگين
در اين شبهاى آلوده به نفرين * كه مىخواند به تلخى مرغِ آمين
برآ ، از پشت پرچين سياهى * تو اى ماهِ شبانگاهان غمگين
گريه
در اين شبهاى لبريز از تباهى * شتابان هركسى در كوره راهى
براى خاطرِ پژمردهء من * نمانده غير گريه تكيهگاهى
گُل
سحرگاهى ميان كشتزاران * گل سرخى شكفت از بوى باران
دل من بود و دستى پرپرش كرد * دريغ از گُل شدن در اين دياران