باغ سوخته
ديريست ، دير ، بوى گلى با بهار نيست * جز زخمِ تشنگى ، به تنِ باغسار نيست
شب با چراغ ابر ، به دشت عطش زدم * افسوس هرچه پيش روم ، جز غبار نيست
در جنگلى كه تيغ ، به هر سو گشوده دست * زخميست اسب باد و ، بهارى سوار نيست
صبحى پُر از پرنده ، به صحرا شكفته بود * اينك به غير مشت پَرى در غبار نيست
سالى گذشت و حسرت گُل در دلم شكست * گفتم به خود خزان به زمان پايدار نيست
ديدم كه باغ ، از نفس سرد ، سوخته است * آواى دلفريب سرودِ هزار نيست
تاوانِ صبر من ، كه درختيست ريشه خشك * هيچش ، به غيرِ سنگِ ستم ، برگ و بار نيست
تنها به شوقِ معجزهاى دور ماندهام * هرچند ، صبر با منِ چشم انتظار نيست
ساز خسته
گفتى به دشتِ تشنه ، بوى بهار ماندهست * بر قلّههاى ابرى ، برفى ز پار ماندهست
در كوچهء شكوفه ، جاى نسيم پيداست * فانوسِ خيس شبنم ، در رهگذار ماندهست
تا در سحر برويد ، آواز مرغ جنگل * يادى ز باد و باران ، با بيشهزار ماندهست
گفتى و باز گفتى ، امّا نگفتى اى دوست * با چون منى شكسته ، صبر و قرار ماندهست ؟
يا از هجوم توفان ، در فصلِ بىهياهو ؟ * باغى براى ماندن ، چشم انتظار ماندهست ؟
از گُل چگونه گويم ؟ بى بودنِ بهاران * در من كه بىنهايت ، شبهاى تار ماندهست
چون شاخهاى تكيده ، ماندم به راهِ باران * فصلى نه ، عمر دورى ، تا نوبهار ماندهست
بر شاخسار شبها ، برگِ ستاره پوسيد * گويا به شهرِ باران ، ابرِ غبار ماندهست
از شور و شوق مرغان ، در اين غروب سنگين * تنها ، سكوتِ سردى ، بر شاخسار ماندهست
سر كن به گريه گريه ، اى ساز خسته باران * دلمويههاى شورى ، كز اين حصار ماندهست
آيينهء نگاهم ، لبريز دردِ تلخيست * دردى كه از غريبى ، از روزگار ماندهست
رفتى كه باز گردى ، همراه ايل باران * اى باد تُردِ رويش ، گُل بىهزار ماندهست