چراغ گُل
در وحشتِ اين شبانِ طولانى * لبريز شدهست ، جان ز حيرانى
آتشكدهاى كه نامِ او دل بود * پوسيد و كشيد ، سر به ويرانى
سوسوى چراغِ گُل نمىآيد * ماندهست به دشت ، ابرِ ظلمانى
در باغ تهى و خشكِ بىبرگى * پيداست نشانِ پاى ويرانى
پژمرد صداى سبز بارانها * با خاك نماند غير عريانى
گفتم چو چكاوكى به شيدايى * يكفصل بهار ، نغمه مىخوانى
رفتى و طنين گريهات پيچيد * من ماندم و ، غربتى زمستانى
غروب اميد
هوا هواى دلانگيز بعدِ باران نيست * نشانِ يادِ زلالى ، ز نوبهاران نيست
گشوده دستِ عطش ، پيش ابر باغ خراب * دعاى باد ، به لبهاى شاخساران نيست
غريو تندر ابرى نيامد و ، ديريست * نسيم زمزمهء سبز جويباران نيست
به شاخسار سياهى ، نشسته مرغ سكوت * بهجز نگاه ، صدايى به رهگذاران نيست
در اين بهار شكفته به زخم ، آوازى * به ناى سرد و ، شبآلودهء هزاران نيست
شكسته شرگِ تاك ، در بهار خزان * طنين عربدهء گرمِ ميگساران نيست
بيا ، براى دل من ، در اين غروبِ اميد * بمان ، بمان كه دگر شور روزگاران نيست
بهار ناز
ز لبها ، بوى آوازى نيامد * صداى دلكشِ سازى نيامد
در اين بيغولهء دلتنگ و تاريك * بهار آمد ، گُلِ نازى نيامد
پناه
نه امّيدى ، نه آرامى ، نه راهى * سياهى در سياهى در سياهى