كه فرزند ديدم جوانمرديت * ولى آتشم زد مرا سرديت
نهانش مكن خواندهام از غمت * عيان است گرد گل آن شبنمت
وجود مرا زاريم چيره بود * نگاهش به چشمان من خيره بود
نگاهى كه بود همچو آتشفشان * نگاهى كه شد قلبم اخگر از آن
نگاهش به حق آتش افروز بود * نه تنها جگر استخوان سوز بود
به دو گفتم اى دين و ايمان من * بريزد بلاى تو در جان من
الهى بود سايهات بر سرم * بكن آگه از زاريت مادرم
بگفت هرچه گويم همان گوش گير * تن خستهام را در آغوش گير
كه بر زندگانى ندارم اميد * يقين موسم مرگ من در رسيد
نهادم سر خويش بر سينهاش * همان سينه همچو آيينهاش
روان گشت از ديده سيلاب خون * چه سازم كه بر چاره بودم زبون
مرا گفت اى نور چشمان من * روانست از پيكرم جان من
بكن رحمى آخر بر اين قلب ريش * مرنجان روانم ز زارى خويش
كلام خدا بر لبانش نشست * پس آنگه دو چشمان خود را ببست
كنون كنج عزلت مكان من است * شب و روز اشكم خوراك من است
چه درّى به كف بود و نشناختم * كنون مىشناسم كه آن باختم
بدانقدر اين درّ ناياب را * چو بينى ز من اين تبوتاب را
تو دُروَش ز افغان و آهت چه سود * رسان بعد از اين بر روانش درود
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 203
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٢٠٣