نه دلست اينكه دارى كه ترا به سينه سنگى * كه بكام من نباشد چو غم رخت شرنگى
اگرم كه قصد جانى نبود مرا درنگى * همه خوشدل اينكه مطرب بزند بتار چنگى
من از آن خوشم كه چنگى بزنم بتار موئى * خَجِل از قدت صنوبر چو بنازم مىخرامى
بود افتخار خدمت من و درگهت غلامى * بپذيرش اين غلامت كه بهاى او به جامى
چه شود كه راه يابد سوى آب تشنه كامى * چه شود كه كام جويد ز لب تو كامجوئى
دلم آنچنان ربودى كه تو راست ناز شستت * مكنش فزون جفايت من و بوسهام به دستت
سخنش شكسته قلبم لب لعل مىپرستت * بشكست اگر دل من به فداى چشم مستت
سر خم مى سلامت شكند اگر سبوئى * غم عشق و بىوفايى شده بغض در گلويم
ز جفا و جورت هر شب به دل است گفتگويم * ز سرشك بىامانم چكنم چه چاره جويم
نه بباغ ره دهندم كه گلى بكام بويم * نه دماغ اينكه از گل شنوم بكام بوئى
شود اشك دُروَش از خون عبث است از تو تمكين * كه كمان ابروانت به نظر دو خنجر كين
مگرم كه صبر باشد به دل شكسته تسكين * نظرى بهسوى رضوانى دردمند مسكين
كه بهجز درت اميدش نبود به هيچ سويى
چه درى به كف بو و نشناختم
شبى مادرم سخت بيمار بود * كسى گو مرا يكه غمخوار بود
همى ناله مىكرد از رنج خويش * مرا قلب زين ناله مىگشت ريش
به هرجا زدم تا كه جويم علاج * چون نبوَد علاجى چه جويم علاج
طبيبان همه مانده از علتش * عيان ديدمى مادرم رحلتش
چو گرديدم از مادرم نااميد * مرا خون دل از دو چشمم چكيد
ز چشمانم آن يأس مادر بديد * كه هنگام جان دادنش در رسيد
چو در خويش ديگر اميدى نديد * ضمير مرا خواند و اشكش چكيد