ساغر هستى
در ساغر هستى مى نابى نتوان يافت * جز خون دل و اشك ، شرابى نتوان يافت
بستند درِ ميكدهء مهر و وفا را * ديگر خبر از مست و خرابى نتوان يافت
درياى جهان نقش سراب است ، در آنجا * بر تشنهلبى جرعهء آبى نتوان يافت
بر سفرهء رنگين زمين زاغ نشيند * در جايگه پست ، عقابى نتوان يافت
جز در بر رقّاص فلك ، زهرهء شبگرد * در دست كسى چنگ و ربابى نتوان يافت
با شبنم آزاده بگوييد كه در چاه * از رشتهء خورشيد طنابى نتوان يافت
چون نسخهء خوش خطّ و گران قيمت هستى * مغلوط و پر از نقص ، كتابى نتوان يافت
مقصود از اين خلقت آشفته چه بودهست ؟ * « درويش » بدين نكته جوابى نتوان يافت
پرسش
آمدى باز به پرسيدن زارى مهجور * چه فريبا شدهاى چشمِ بد ، از روى تو دور
قَبَسى ، آتش عشقى و من از خيلِ خليل * مىخرامد به سويداى دل از ناز تو ، نور
من به چشم دلوجان ، روى تو را مىنگرم * كه ز آيينه و خورشيد چه دريابد كور ؟
نقشِ ارژنگِ دلانگيز خدايى به خدا * كه نگاهت نتوانم كنم از شرمِ حضور
مهر و مه ، بهر تماشاى تو سرگردانند * اى گريبانِ تو خاور ، رخ زيباى تو هور !
من ز پروانهء پر سوخته آموختهام * كه نثار تو كنم جانِ نزار و رنجور
اى كه در نعمت و نازى ، ز ضعيفان ياد آر * كه پس از پنج صباحى چه سليمان و چه مور
همچو مستان مشكن جام غرورم اى دوست * كه گداىِ درِ هر ميكده را هست غرور
عزّت و ذلّتِ دنيا سپرى مىگردد * چه به پوشاكِ سمور و چه لبِ تاب تنور
عمر هم مىگذرد يا به غم و ناكامى * يا به عيش و طرب و هلهله و جشن و سرور
بشكفد گر دل پژمردهء « درويش » رواست * كه ز خورشيد رُخت لعل شود سنگ صبور