خِرَد انگشت به دندان تعجب بگزيد * كه خداى تو خداگون بشرى چون تو نديد
خَندق و بَدر و احُد جمله سرافراز تواند * عاشقان بهر تو جانبركف و سرباز تواند
بُوذَر و ميثم تَمار همآواز تواند * نخل و چاه و دلِ شب همدم و همراز تواند
نه تو تنها دلت از بهر خدايت خون است * كه خداى تو به ايمان على مفتون است
خطبهات بَحر و كلام تو در آن دُرّ يتيم * جان بهايش بود و مىخرد هر عقل سليم
حِرز جان است و اثر نيست در آن نارِ جهيم * چون عيان است در آن خدعه شيطان رجيم
ملكوتى كلمات است و بود قوت روان * جان به وجد آيد و جسم است از آن در طيران
بت و بتخانه و بت كيش فنا شد ز يَدَت * شير حق هستى و خواندست پيامبر اسَدَت
آفرين گفته به خلق تو خداى احَدَت * شيعه را تكيه كلام است على جان مَدَدَت
انّما تاج مباهات بود بر سر تو * مانده از خِلقَت و از سر تو پيغمبرِ تو
آنكه كفر از رخ اسلام زدودست عليست * آنكه خيبر به سرِ انگشت گشودست عليست
آنكه بر جاى نبى مست غنودست عليست * آنكه آهش ز غَمِ عشق چو دودست عليست
قلم از عشق على در كف دُروَش باشد * شعر نابش مى نابيست كه بىغش باشد
« نام زهرا پنج تن را زيور است »
اى به قرآن مادحت رب جليل * پنج تن را شمس رخسارت دليل
بىوضو كى مىتوان نام تو خواند * چون على سجادهات را گستراند
اى تو نور ديده و تابوتبم * بىوضو نامت نيارم بر لبم
نام زهرا بىوضو بردن خطاست * نام زهرا ثبت فرهنگ خداست