به هيچكس نماند اميد و هيچ جا * مگر به كردگار و بر عطاى او
بيتى چند از يك مسمّط
اى بخت من ، اى خفتهء بيدار نگشته * بر هيچ هنر ، هيچ سزاوار نگشته
روزى به همه عمر به من يار نگشته * چندين غم من ديده و غمخوار نگشته
يك روز نديدمت نگونسار نگشته * تا خود چه تمتّع بود از بخت نگونسار
ويرانهتر از پارس دگر جاى نديدى * چون بوم به ويرانه مرا جاى گزيدى
و ز گشتن هر بوم و برم پاى بريدى * در پارس فكنديم و ز من پاى كشيدى
ازبسكه زدم آه ز من ناى دريدن * كردى جگرم خون ز جگر خوردن هموار
جايى كه چهل سال كمال و هنر من * و آن شهرت و آن نام بزرگ پدر من
يكذرّه نيفزود به جاه و خطر من * تا خود چه كند سود به حال پسر من
از بعد من اين محنت شام و سحر من * كآسوده نمانم تن خود را دمى از كار
از پارسيان تا ثمر بنده كدام است * با آنكه همه پارس ز من زنده به نام است
گر خود ثمرى بوده بر اين بنده حرام است * شعرم كه چو شعراى فروزنده به شام است
از نكهت اوشان همه آكنده مشام است * زوشان همه چون گند بغل نفرت و تيمار
طرّهء طرّار
گرمىِ باده جدا ، گرمىِ رخسار جدا * آتشى زد به دلم ، باده جدا ، يار جدا
همهشب تا به سحر بىرخ او مىسوزند * شمع پُرنور جدا و دل پُرناز جدا
در كمينگاه نشاندهست به صيد دل من * چشم خمّار جدا ، طرّهء طرّار جدا