هوا درست شد مركز زمين * ز بس ستاده خاك در فضاى او
زمين و آسمان دو سنگ آسيا * و ما چو دانههاى آسياى او
چه مايه مرد خفته در خرابهها * لحاف سقف و خاك ، متّكاى او
چه دستها كه بُد كليد گنجها * كه اندر او نماند ، جز عصاى او
زمين زده هزار مرد و زن فزون * بخورد و سدّ نگشت اشتهاى او
تهى شكم بُد و شكافت اينچنين * پناه بر خدا ! از امتلاى او
به شهر خويش هركسى غريب شد * ز بس بمرد خويش و اقرباى او
نه كو خدا به خانه و نه بانويى * كه گيرد او عزاى كدخداى او
تنى نه كز سرا تنش برون برد * كسى كه صد غلام در سراى او
نه حفرهاى كه از زمين گشاده شد * هزار خون همىشد از براى او
به زير خفت مرد و بر فراز وى * دو پشته اقربا و اوصياى او
ز حرص گور و اضطراب زلزله * يكى برفت و صد تن از قفاى او
چه زلزله كه كوه پاره پاره شد * ز اضطراب او و از صلاى او
رسيد همچو خسروان و شهر را * گرفت بانگ كوس و كرّناى او
نداى الرّحيل داد و هيچكس * نماند تا كه بشنود نداى او
رهى دگر گرفته بود و جرم او * دويد پيش و گشت رهنماى او
رسيد و سيزده هزار مرد و زن * به زير خاك شد به پيشواى او
سيه دورويه بود و كوچه تنگها * نبود راه رفتن از براى او
به ريشهها زدند نوك تيشهها * يساولان شوم پرجفاى او
نعوذ باللّه از قضاى ايزدى * كجا توان گريخت از قضاى او
نمىتوان خروج از زمين او * نمىتوان عروج بر سماى او
تمام بندهايم و هرچه مىكند * رضاى ماست « جمله در رضاى او »
كند هزار شهر پست و ذرّهاى * نمىرسد به كاخ كبرياى او
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 179
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٧٩