غربت شود وطن ، چو عزيزان سفر كنند * يا ربّ كسى مباد چو من در وطن غريب
ياد وطن تو بودى و من بىتو ماندهام * در شهر و در ولايت و در انجمن غريب
گيرم هزار صورت شيرين برآورد * در بيستون چرا نبود كوهكن غريب
رفتند بلبلان و گل از بوستان بريخت * من ماندهام به باغ چو زاغ و زغن غريب
هر يوسفى ز من به ديارى سفر گزيد * من ماندهام به گوشهء بيت الحزن غريب
آن دل كه بود با همه دل آشنا كنون * با هر غم آشنا شد و با خويشتن غريب
ياد از برادران غريب از وطن كنم * يا آنكه ماند در وطنش جان ز تن غريب
اى كاش پيرهن به تن من كفن شدى * تا پيكرش نديدمى اندر كفن غريب
در بزم من غريب بود عيش و خرّمى * چونان كه غم به خدمت مير ز من غريب
در وصف زلزله 1264 قمرى شيراز چكامه « 1 »
دريغ از اين ديار و خانههاى او * كه سر به سر خراب شد بناى او
به يكدو دم ز اضطراب بومهن * چو خاك پست شد همه سراى او
نه خانه ماند و نه اساس خانهها * نه باره ماند و نه حصارهاى او
ولايتى كه شهرها از او خجل * كنون خجل بود ز روستاى او
نه مسجدى بهجا و نه طاق مسجدى * نه شيخ باريا ، نه بورياى او
چه مايه فيل پاىهاى مرتفع * كه نيست بر زمين نشان پاى او
دريغ و صد هزار حيف ! از اين بلد * از آن هواى او و آن صفاى او
دريغ ! بلبلان نغمه سنج او * دريغ ! قمريان خوشاداى او
به غير سنگ نيست بر زمين او * به غير خاك نيست در هواى او
مگر كه بوم خواست از خدا * كه زود مستجاب شد دعاى او
هامش
( 1 ) - اين قصيده را به اقتضاى قصيدهء منوچهرى دامغانى سروده است .