در اين نامه يك جا نشاندم ز دست * شناسد هرآنكو شناسنده است
چو كلك نى از دست بگذاشتم * همان كلك مويينه برداشتم
شگفتى بسى بردم آنجا به كار * چو از خامه بر نامه بستم نگار
فزون دانم اين رنج را پاى رنج * ولى رنج چندين ، نيرزد به گنج
ز هر سو شد انبوه خواهشگران * تنك مايه بودند و گوهر گران . . .
شكواييه « 1 »
اى ملكزادهء بلنداقبال * كه دلت منبع صفا كردند
اى بزرگى كه در حظاير قدس * قدسيان مر تو را ثنا كردند
پدرانت به تيغ عدل از ملك * دست بيداد را جدا كردند
مخلصان تو « زادگان وصال » * كه به مهرت دلآشنا كردند
ماجرايى برفته بر ايشان * بر درت عرض ماجرا كردند
بشنو از « داورى » ببين كاين كار * بر صواب است يا خطا كردند
جمعى از احمقان ريش دراز * بر به ما كو سبحان جفا كردند
هرچه از ريش بود قسمت ما * قسمت خويش و اقربا كردند
ريش ما جمله زان ايشان شد * ريشخندى به ريش ما كردند
همه در فكر خويش و قسمت ريش * قسمت ما به زير پا كردند
كاشكى با وجود آنهمه ريش * دست از ريش ما رها كردند
خرج رنگ و حناى يكساله * هم ز ما باز ادّعا كردند
ريش گيرم به هيچ خود پشم است * قسمتى گرنه بر رضا كردند
ازچهرو در برات اجرى ما * اينچنين ظلم ناروا كردند
يك برات از ميان آن بروات * بربودند و جابهجا كردند
هامش
( 1 ) - اين قطعه شعر را به مناسبت كسر مستمرى خاندان وصال سروده است .