خدا را ؟ !
بگو بدانم :
كدام گوشهء اين خاك پاك مانده
نگارا ؟ !
شب از كدام سو مىوزد كه روشنم من و تاريك و از ستاره و غم سرشارم ؟
بهسوى من چو مىآئى تمام تن تپش و بال مىشوم .
چو در تو مىنگرم ، زلال مىشوم .
سخن چو مىگوئى ،
آفتاب برمىآيد
و مىپذيرم من كه هيچ زشت و دروغ و دغا نمىپايد ، و مىسرايم ، با نايى از سكوت ، كه مولوى حق داشت هماره عاشق بودن را
هماره بسرايد از تربت فروغ
از تربت فروغ مىآيم ، تاريك .
هرگز نديده بودم