اگرچه سايهء ابرى و شبنم سحرم * دلم خوش است كه يكچند سرپناه منى
به ساحل تو مىآيم ، چو قطره بر سر موج * ورم به سنگ برانى ، گريزگاه منى
در اين بيابان ، كز چارسو پريشانى است * سوادِ واحهء آرامشى به راه منى
مرا به گريه مستانه عيبها كردند * فداى روى تو ، اى غم ! كه عذرخواه منى
در اين شرار ستم بىگناه مىسوزم * خداى من ! تو كز آن دورها گواه منى
اميد دراز
اگرچه بر سر بامت ، شكست شهپر من * دلم بهسوى تو پر مىكشد ، كبوتر من
دلم به پاكى آيينهوشترين درياست * چرا ، چو موج ، گريزى ز دامن تر من ؟
چو قطره ، دست نشويم ز موج دريايت * اگرچه سنگ زند ساحل تو بر سر من
تو نازبالش موجى به سينه دريا * من آبشارم و سنگ است و صخره بستر من
مباد آنكه به اشكى پريشد اين ديدار * كه خوش نشسته خيال تو در برابر من
به خواب سير ببينم مگر تو را ، كه چو موج * زند خيال تو از چشم چشمهآور من
نخست آرزويم چيست ؟ رستن از غم تو * نرستن از غم تو آرزوى ديگر من
به واحهاى نبرم ره در اين كوير ، كه آب * هم از سراب خورد چشم زودباور من
چو خار ، سوختم از تشنگى و سايهء تو * نريخت بر سر من ، سرو سايهپرور من
چو رود ، خانه به دوشم در اين اميد دراز * كه گيسوى تو شود بيد سايهگستر من
حرير دريا ! درياب زخمهاى مرا * كه رود بودم و از سنگ بود بستر من
داروى غم من
چو جام باده ، بلاى منى و همدم من * غم منى و همانا كه داروى غم من
جوان چو بودم ، اين عالم از تو خالى بود * كنون كه پير شدم ، آمدى به عالم من
مرا چه كار به كار حقيقت است و مجاز ؟ * كه از تو طرفه بهشتى بود جهنم من
فتاده است چو ابرم بسى گره در كار * گرهگشاى من اين گريهء دمادم من