در پائيز
با گشودنهاى خستهء پلك نمناكش ، * هردم ، از خاموشناى چشم غمناكش
پوپك آرام و دلجوى نگاهى پاك * مىگشايد بال و مىآيد
سوى باغ تازهاى كاو بيندم در روى ، * و آرزويش كه : گل شاداب لبخندى
در غرور ساكت اين باغ بگشايد . * چون درختى پير
ايستاده روبروى من : * پر زده مرغ نشاط از وى ،
هرچه بارش : درد ، * هرچه برگش : زرد ،
جز بر و برگ اميد و آرزوى من ، * و پيام دردناكش را
قمريان غمگن آهش * پرزنان آرند سوى من :
- « ديگرم تاب جدايى نيست ، * ديگرم ياراى ماندن تا بيائى نيست »
ليك من ، ز آنسان كه تا بودم ، * محو چشمانداز از فردائى كه پندارى نخواهد بود ،
حال را و حالت او را كر و كورم .