ابرى
چتر هزار پارهء اندوهش را بر غربت جماعت تنهايان آنگونه مهربان بگشايد ، آنگونه پرنثار آيا شيرينترين تغزل وحدت را
در سوك
بايد گريستن ؟
من مرگ را از دور مىشناسم .
آرى ، ولى چگونه تواند بود كان عطر بيكرانه نباشد ؟
باور نمىكنم كز تربت فروغ مىآيم .
آن عطر پرحرارت بالغ گوئى هنوز نيز « از انتهاى هرچه نسيم است مىوزد » باور نمىكنم باور نمىكنم اين ابر گريه راست نبايد باشد