3 - شعرى كه تنها از ديدگاه زبان و « شكل بيان » ارزشمند باشد يعنى شعر « ارگلكش « » يا « فرماليستى » مىبينيد كه من در شعر ، نه « محتواگرائى » را به تنهائى مىتوانم بپذيرم ، نه ايماژيسم را و نه فرماليسم را .
امّا عنصر انديشه چون نيك بنگريم ، شعر را به « فلسفه » مىپيوندد . فلسفه ، در ذات خو همانا تبلورى از انديشه است . « انديشه » هميشه نظمى منطقى دارد . امّا « خيال » در جهش پرواز مانند خود از هرگونه نظم منطقى فراتر مىرود . ميان « انديشه » و « خيال » بدينسان گوئى تضادى در كار است امّا در ذات شعر اين تضاد به خرسندكنندهترين صورت از ميان برمىخيزد .
بسيارى از شاعران بزرگ پيشين بهترين شعرهاى خود را در پيرى سرودهاند امّا نمىدانم چه شده است كه در روزگار ما شاعران بزرگ بهترين شعرهاى خود را در جوانى مىسرايند و همينكه سالشان از سى چهل مىگذرد ، در شعر نيز همچنانكه در زندگانى به گفتهء شاملو از سراشيبى غلتكسان بهسوى عدم مىدوند فروغ فرخزاد شانس آورد كه در اوج شكوفائى هنر خود ناگهان ، براى هميشه خاموش شد .
غمانگيزتر از اين هيچ نيست كه آدم شاهد فرو نشستن آتش زدن شاعران برجستهاى باشد كه فضاى شعرى نسل خويش و حتى نسلهاى پس از خود نيز روشن كردهاند . »
قاصدان سخن
تو روح شاد شرابى و من غمين امشب * مرا ز خود برهان ، اى رهاترين امشب
درون واژه نگنجم ، ز بسكه سرشارم * بمان و خندهء آنسوى گريه بين امشب
بگو به ماه و به اختر ، چراغها بكشند * كه با تو نيست نيازم به آن و اين امشب
به آفتاب كه ناز از سپيده دم نخرم * كه شب خوش است مرا با تو نازنين امشب
بمان و گو چو زمان ، در زمان نماند هيچ * كه از زمانه همين خواهم و همين امشب
به شكر آمدنت ، اى تبسّم تو بهار ! * ستاره بارد از ابر ، بر زمين امشب
گره ز كار گشايند قاصدان سخن * بيا گره بگشائيم از جبين امشب