ميخانگى
با ساغرى از آن تلخ ، كامم را شيرين كن * شب مىگذرد ، خوبا : فكر من غمگين كن
از تلخى اين ايام ، شيرين سخنا ! بگذر * زين تلخ كه در جام است جان كامى شيرين كن
باد است جهان ، كم گوى از چونش و از چندش * مى نوش و فزون از حد ، چونين كن و چندين كن
تا اوج سيهمستى همپاى حريفان باش * پرواز مكن يا آنك تا عرصهء شاهين كن
در چشم پر از خشمت سالوس و ريا بينم * « خورشيد مى » ام گو كور ، اين چشم خطابين كن
رهوار خيال امشب تا صبح بخواهد تاخت * خيز از علف مستى باغيش به خورجين كن
زين خمّ كمند انگار امكان رهيدن نيست * اى توسن انديشه ! تمكين كن ، تمكين كن
ته جرعهء هشياران اين مستترين راده * گر كار كنى ، ساقى ! همواره به آئين كن
بر غم مگر امشب خواب تا زد به شبيخونى * از ساغر و از رؤيا بالشتم و بالين كن
گريهء شبانه
چو عطرِ دورترين آرزو ، در آه منى * چو اشك حسرت ديدار ، در نگاه منى
بهار در نفس من فشانده عطرش را * و يا توئى ، تو ، كه در باغهاى آه منى ؟
مباد آنكه به اشكى پريشد اين ديدار * كه خوش نشسته در آيينهء نگاه منى