وفاى به عهد
ترك گفتم ز غمت صحبت بيگانه و خويش * دست برداشتم اندر رهت از مذهب و كيش « 1 »
خواهى از سوز دل من اگر آگه گردى * اندر آيينه نظر كرده به بين صورت خويش
درد هجران تو برده ز دلم صبر و قرار * شور عشق تو نمود است مرا زار و پريش
تو ، شه كشور حسنى و منت عبد ذليل * ايستاده پى احسان ، بدرت چون درويش
از در خويش مرانم صنما بهر خدا * به پناه آمدهام نزد تو با سينهى ريش
اى گل نورس من لب به تبسّم بگشا * تا ز خنديدن تو رفع كنم اين تشويش
هست در عهد وفاى تو « خليلى » ستوار * گو رقيبان به سلامت بزنندم صد نيش
در اميد وصل
مهوشا از چون توئى مهجور بودن خوب نيست * غنچهء گل از نظر مستور بودن خوب نيست
برفكن از روى ، برقع عالمى مدهوش كن * ماه زير ابر در محصور بودن خوب نيست
خلق اندر نفرتاند از من ز شور عاشقى * مهوشا زين بيش هم منفور بودن خوب نيست
از غرور حسن با ما مىنيارى التفات * اينقدر هم اى پرى مغرور بودن خوب نيست
گرچه عاشق مىنينديشد ز نام نيك و عار * ليك تا اين پايه هم مشهور بودن خوب نيست
در اميد وصل تو دل رفت و جان آمد به لب * دائماً روز و شبم ديجور بودن خوب نيست
شد « خليلى » از غم عشقت عليل و ناتوان * مخلص ديرينهات رنجور بودن خوب نيست
حكايت « 2 »
شنيدم پيرمردى خواستگارى * نمود از دختر سيمين عذارى
اتاقى در خورش با گل بياراست * چو او دوشيزهاى مانند گل خواست
هامش
( 1 ) - از غزل سعدى استقبال كرده :هركسى را هوسى در سروكارى در پيش * من بيچاره گرفتار هواى دل خويش( 2 ) - مضمون شعر از حكايت گلستان سعدى باب ششم در ضعف و پيرى اقتباس شده است .