خزان
رسيد فصل خزان و گذشت عهد بهار * رسيد موقع هجران بلبل افكار
گذشت نكهت گلزار و نزهت بستان * برفت عهد گلستان و نالههاى هزار
فسرده بلبل و پژمرده لاله و سنبل * ز بىوفائى اين چرخ كجر و غدّار
چو پيك باد خزان پا نهاد در بستان * پريد رنگ گل از بيم و زود كرد فرار
چنان فرار نمودند كودكان چمن * كه اهل ايران از بيم لشكر تاتار
اساس هستى گلشن چنان بيغما شد * كزان نمانده نشانى دگر بجز خس و خار
بلى مدار فلك بوده اينچنين ز ازل * و نيز تا ابدش اينچنين بود رفتار
نداده نوشى بىنيش هيچگه به كسى * وفا نكرده بكس اين عجوزهء مكار
فريب اين زن مكاره مى نشايد خورد * كه چون من و تو بسى پروريد و كشت دوبار
عروس دهر نداده است كام دل به كسى * عبث مناز بنازش كه نبود او پادار
خوش آنكه غرّه نشد بر دو روز مهر سپهر * نداد دل به چنين زال زشت ناهنجار
« خليلى » از صدف طبع سفت درى چند * تو خواه نيك شمر خواه زشت مىانگار