پاى طلب
بىرخ دوست مرا گلخن و گلزار يكيست * حرم و بتكده و سبحه و زنّار يكيست
از غم اوست كه پروانه صفت مىسوزم * فاش گويم كه مرا دلبر و دلدار يكيست
دل و دين را به هوايش ز ازل باختهام * ندهم دل به كسى ، زان كه مرا يار يكيست
نيست سوى دگرم روى كه در ملك وجود * بر من سوخته دل مونس و غمخوار يكيست
گاه در چاه و گهى بر سر بازار برند * چون فروشنده فراوان و خريدار يكيست
از غم عشق رخش سوخته دل بسيار است * ليك در پاى طلب ، ميثم تمّار يكيست
هركجا هست گلى ، همره او خارى هست * در گلستان طبيعت گل بىخار يكيست
خويش را بيهُده بر اين در و آن در مفكن * هركجا روى كنى ، خالق غفّار يكيست
باش هشيار و ز غفلت مرو از راه به در * چونكه اين دايره را نقطهء پرگار يكيست
دل قوىّ دار « خطيبى » كه تو را در دوجهان * آنكه تا شد ز بليّات نگهدار ، يكيست
سرحدّ كمال
شررانگيز بود برق نگاهى گاهى * كار صيّاد كند زلف سياهى گاهى
مكن آزرده دلى را ز ره كبر و غرور * كه زند شعله به جان ، حدّت آهى گاهى
غرّه بر زور و زر خويش مشو چون به دمى * فاش بينى كه در اين راه تباهى گاهى
با همه حسن ملاحت كه به يوسف بودى * دهر جا ، مىدهدش در تهِ چاهى گاهى
بشنو اين مصرع زيبا ز « معينى » كه سرود : * « جلوه بر قريه دهد خرمن كاهى گاهى »
طعنه بر لغزش لغزنده مزن ، زان كه تو هم * مىشوى مرتكب جرم و گناهى گاهى
هيچكس را نبود راه سعادت مسدود * مفتى شهر شود گمشده راهى گاهى
مىرسد شخص خداجوى به سرحدّ كمال * چون بلال حبشى ، چهره سياهى گاهى
با توكّل رود ار مرد به ميدان نبرد * فكند لرزه بر اركان سپاهى گاهى
به حقارت منگر سوى « خطيبى » كه به دهر * داروى درد شود هرزه گياهى گاهى