همهشب تا سحرگاهان نخفتى * سخنهائى لطيف و نغز گفتى
كه باشد انس گيرد آن دلارام * شود با پير قلبش اندكى رام
از آن جمله شبى گفتا به دختر * كه اى سيمين بر خورشيد منظر
هزاران شكر بختت رام گرديد * به كامت حجلهء ايام گرديد
كه هم صحبت شدت پيرى دلآگاه * بدانسته به گيتى راه از چاه
چشيده سرد و گرم دهر غدّار * بديده مهر و كين چرخ دوّار
بجا آرد حق مهر و وفا را * بداند شرط و آئين صفا را
بود از جان و دل مهرت خريدار * چو اندر سينه شد عشقت پديدار
بدست آرد دلت اى ماه منظر * نهد سر در رهت اى زهره پيكر
نه افتادى به دام نوجوانى * هوسبازى و كاهنده روانى
كه افتد بر سرش هردم هوائى * زند از جهل هر لحظه نوائى
بخسبد هر شبى در نزد يارى * دهد دل هردمى بر گلعذارى
جوانان گرچه خوب و دلپسندند * و ليكن دل به مهر كس نبندند
بگفتا زين نمط چندين فسانه * فروخواندم بر آن يار يگانه
پس از يكلحظه آن مه سر برآورد * ز سينه آه چون اخگر برآورد
بگفت اينها كه گفتى اى خردمند * بود پندم و ليكن چند تا چند
كه نايد در ترازوى خرد جفت * به اين حرفى كه وقتى دايهام گفت
كه زن را گر به پهلو تير باشد * از آن بهتر كه يكدم پير باشد
ميسّر چون نشد از بهرشان وصل * بشد خواهى نخواهى كارشان فصل
به برنائى سپس عقدش ببستند * تو گفتى مهرهء بختش شكستند
جوانى ، ترشروى و تلخ گفتار * تهيدست و سبكپا زشت رفتار
كشيدى دخترك جور و جفا را * نديدى هيچگه روى وفا را
و ليكن دائماً بودى فرحناك * نمودى شكر و حمد داور پاك
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 111
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١١١