همدمى نيست مرا تا شودم محرم راز * زان شوم خاكِ درِ آن بت جانانه دگر
شمع سوزد كه شود جلوهگر مجلس انس * بىخبر زان كه بسوزد پر پروانه دگر
آشنا سوخت چنان دل ز من خسته روان * كه دهم شرح غم خويش به بيگانه دگر
مى ندانم چه صوابيست ز پيمانشكنان * كه به ميخانه نشان نيست ز پيمانه دگر
چه كند گر نكند شكوه « خطيبى » ز رقيب * كه ز جورش شده آشفته و ديوانه دگر
شوق وصال
دل به سوداى غمت بر سر بازار بماند * به هواى سر زلف تو خريدار بماند
آنچنان شوق وصالت به دل افكنده شرر * كه ز خود بىخود و با آه شرربار بماند
شعلهء شمع قرار از كف پروانه ربود * سوخت زان شعله و در پردهء اسرار بماند
بىخبر هركه از آن طرّهء طرّار نشست * در سراپردهء اين غمكده بيمار بماند
هركه ببريد دل از هرچه به غير از غم دوست * فاش گويم كه گرانقدر و سبكبار بماند
از فراق رخ زيباى تو در ملك وجود * دل شيدايى من در غم و آزار بماند
مفتى شهر مرا منع ز مى كرد ، وليك * خرقهاش در گرو خانهء خمّار بماند
بوالهوسها همه از دايره بيرون رفتند * عاشق دلشده چون نقطهء پرگار بماند
نقشبند دل من تا خم ابروى تو شد * گشت آشفته و در حسرت ديدار بماند
تا نهادم سر تسليم به خاك قدمت * دل در آرامش دايم شد و هشيار بماند
خنك آن كس كه در اين وادى پرفتنه و شرّ * پاك و وارسته چنان ميثم تمّار بماند
با تو مشغول « خطيبى » و ز خود بىخبر است * زين سبب فارغ از انديشهء اغيار بماند
ساقىنامه
بيا ساقى اى راحت جان و تن * دمى وارهانم ز رنج و محن
بيا ساقيا نشئهانگيز كن * مرا ساغر از باده لبريز كن
از آن مى كه بر جان شرر افكند * از آن مى كه شورى به سر افكند