حكيم دادگر باشد تو را ياور به هر كارى * شود از ساحت تن دور رنج و ابتلاى تو
مكن منعم كه ناديده تو را گر ديدهام شيدا * بود كردار نيكويت نشانى از صفاى تو
در اين گلشن چو گل خوشرنگ و بويى بىريا گويم * سلامت بهر تو خواهم ز درگاه خداى تو
بود مشى و مرامت مرضى درگاه ربّانى * اديبان واقفاند اى مرد مؤمن از وفاى تو
اميد است آنكه در ظلّ هماى شاه دين حيدر * فزون گردد به تأييد خداوندى ولاى تو
قرابت با پيمبر دارى از اصل و نسب ، آرى * بنازم منصب و الا و عزّ و اعتلاى تو
روان مام و بابايت شود شاد از تو فرزندى * كه از آنها بود اين فخريه در سالهاى تو
به دنيا و به عقبى رستگارى زين فداكارى * نبيند هيچكس تا زندهاى درد و بلاى تو
روا باشد تو را آقايى و اكرام در گيتى * كه اين لطف و عنايت نيست جز از كبرياى تو
قوىدل باش با شرح صدر ، اى مرد نيكوكار * پسند اهل معنى باشد اين رسم و بناى تو
عيان شد نزد ارباب صفا كردار موزونت * ز جان و دل همىخواهند عزّت از براى تو
يكى از چاكران باشد « خطيبى » و به دل دارد * نهد اى عارف فرخنده سيرت ، سر به پاى تو
نواى عشق
غم و رنج درون از رنگ سيما مىشود پيدا * شرار سينه از آه شررزا مىشود پيدا
ز حسن حضرت يوسف به دربار عزيز مصر * نواى عشق از ناى زليخا مىشود پيدا
درآيد بر سر بازار گر آن ماه كنعانى * به سودايش هزاران محو و شيدا مىشود پيدا
خدنگ غمزهء شيرين ، بلاى جان فرهاد است * بلا گاهى ز رخسار دلآرا مىشود پيدا
تُرُشرو هركه باشد ، عاقبت تنها شود ، زيراكه * ياران صفا از خلق زيبا مىشود پيدا
به معنى كوش و دل را باصفا از نور عرفان كن * گهر با آن بها از قعر دريا مىشود پيدا
تواضع پيشهء خود كن ، گر عزّت آرزو دارى * طلا از جوف خاك و لاى بيدا مىشود پيدا
ز بىباكى مكن جور و ستم بر مردمان امروز * تو را عكسالعمل در روز فردا مىشود پيدا
ز كيد مردمان خيرهسر جمعى پريشانند * كه آثارش ز روى پير و برنا مىشود پيدا
« خطيبى » از جفا و جور دو نان غم مخور ! زيرا * مكرّر بر تو لطف ذات يكتا مىشود پيدا