از آن مى كه سازد مرا مست مست * شوم آگه از رمز عهد الست
تعلّل روانيست ، منما درنگ * كه بر شيشهء صبر من خورده سنگ
خمارم ، خمار مى بىغشم * به ميخانهء عشق ، دُردى كشم
بده ساقيا آن مى خوشگوار * كه سازد مرا بىخود و بىقرار
از آن مى كه بر من فزايد كمال * زدايد ز دل زنگ رنج و ملال
ز كثرت به وحدت كشاند مرا * رها سازدم از غم ماجرا
از آن مى كه چون تر نمايم گلو * شوم فارغ از هرچه جز ياد هو
نماند به دل جز غم عشق يار * نماند هوس غير وصل نگار
پس آنگه به مستى و سوز و گداز * بگويم غم دل بر آن دلنواز
الهى به مستان صهباى عشق * بر آن جرعهنوشان ميناى عشق
بر آن يكّهتازان كوى وفا * بر آن سينه سوزان دل باصفا
بر آن پاكبازان والاگهر * كه در تو كمند و ز خود بىخبر
جز آنان كه مست لقاى تواند * به ذكر مدام و ثناى تواند
بر آنان كه در راه عشقت ز جان * گذشتند و دادند خوش امتحان
بر آن بادهنوشان جام بلا * كه هستند مصداق « قالُوا بَلى »
مرا سينهاى ده ز لطف عميم * كه باشد در آن سينه عشقت مقيم
دلى ده كه مهر تو را پرورد * دلى ده كه رو سوى تو آورد
ز دل جز غم عشق خود هرچه هست * برون كن كه باشم به عشق تو مست
« خطيبى » كه هستيش از هست توست * بريده دل از جمله و مست توست
غزل موشّح « 1 »
مرا باشد سعادت زان كه گشتم آشناى تو * ز هى بر شوكت فرخندهء فرّ و بهاى تو
هامش
( 1 ) - غزل موشّح فوق را شاعر از راه لطف نسبت به نگارنده ، سروده است و از اين بابت سپاسگزارم .