تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 96

مساهمون:

ص٩٦

گفت‌وگوى پسر و دختر

گفتمش : تا كى نگارا بىوفايى مىكنى ؟ * گفت : تا با من تو ميل آشنايى مىكنى گفتمش : دانى كه هستى پيش من همچون خدا * گفت : آرى ، چون زنت گشتم خدايى مىكنى گفتمش : از مال و جانم جملگى از آنِ توست * گفت : مىدانم كه بعد از آن گدايى مىكنى گفتمش : از هجر دارم روز و شب چشمان تر * گفت : بعد از آن تو با من جابه‌جايى مىكنى گفتمش : تا عمر دارم بنده‌ام در پاى تو * گفت : بعد از كام دل ميل رهايى مىكنى گفتمش : اندر كمند زلف تو گشتم اسير * گفت : چندى بعد از آن فكر رهايى مىكنى گفتمش : خانم ! مكن با من تو اين‌سان كبر و ناز * گفت : آقا ! اين تو هستى خودنمايى مىكنى

راه عارف

گر طالب كمالى ، اى دوست رو گدا شو * از كبر خودپرستى وز ما و من رها شو خواهى اگر رسيدن ، جانا به فيض رحمت * رو خودشناسى آموز ، در خويشتن فنا شو اندر جهان چه باشد ، كاندر تو نيست از آن * تنها تو خود جهانى ، پس ، از جهان رها شو اندر طريق رندى ، زشت است ناله كردن * با رنج و درد خو كن ، با محنت آشنا شو بر دوش ، بار سنگين ، هرگز مكش كه مانى * خواهى سبك بتازى ، بىخدعه و ريا شو با آز در مياميز ، وز خشم رو بگردان * بر نفس زن قلاده ، آسوده از هوا شو حاشا گر آشيانى ، ويران كند ز بيداد * از دستت ار برآيد ، جانا گره‌گشا شو رنجى مده كسى را ، زخمى مزن دلى را * زخم دل كسان را ، مرهم بزن دوا شو در نالهء يتيمان ، بر درد بىنصيبان * غمخوار باش و يك‌دم ، آن درد را شفا شو مشكن تو عهد كس را ، گر بشكنند ياران * در پيش بىوفايان ، اى دوست باوفا شو با دوست ياورى كن ، با دشمنان مدارا * در جذب قلب ياران ، مانند كهربا شو در رزم چون رسيدى ، آرام باش و خون‌سرد * در بزم چون نشستى ، ساقى دلربا شو از سينه كن تو بيرون ، هم كينه و حسد را * چون باد نوبهارى ، خوشبوى و باصفا شو در پيش اهل معنى ، خاموش باش « پرمين » * در جمع جاهلان هم ، بىحرف و بىصدا شو
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 96 | سيد محمد باقر برقعى