گفتوگوى پسر و دختر
گفتمش : تا كى نگارا بىوفايى مىكنى ؟ * گفت : تا با من تو ميل آشنايى مىكنى
گفتمش : دانى كه هستى پيش من همچون خدا * گفت : آرى ، چون زنت گشتم خدايى مىكنى
گفتمش : از مال و جانم جملگى از آنِ توست * گفت : مىدانم كه بعد از آن گدايى مىكنى
گفتمش : از هجر دارم روز و شب چشمان تر * گفت : بعد از آن تو با من جابهجايى مىكنى
گفتمش : تا عمر دارم بندهام در پاى تو * گفت : بعد از كام دل ميل رهايى مىكنى
گفتمش : اندر كمند زلف تو گشتم اسير * گفت : چندى بعد از آن فكر رهايى مىكنى
گفتمش : خانم ! مكن با من تو اينسان كبر و ناز * گفت : آقا ! اين تو هستى خودنمايى مىكنى
راه عارف
گر طالب كمالى ، اى دوست رو گدا شو * از كبر خودپرستى وز ما و من رها شو
خواهى اگر رسيدن ، جانا به فيض رحمت * رو خودشناسى آموز ، در خويشتن فنا شو
اندر جهان چه باشد ، كاندر تو نيست از آن * تنها تو خود جهانى ، پس ، از جهان رها شو
اندر طريق رندى ، زشت است ناله كردن * با رنج و درد خو كن ، با محنت آشنا شو
بر دوش ، بار سنگين ، هرگز مكش كه مانى * خواهى سبك بتازى ، بىخدعه و ريا شو
با آز در مياميز ، وز خشم رو بگردان * بر نفس زن قلاده ، آسوده از هوا شو
حاشا گر آشيانى ، ويران كند ز بيداد * از دستت ار برآيد ، جانا گرهگشا شو
رنجى مده كسى را ، زخمى مزن دلى را * زخم دل كسان را ، مرهم بزن دوا شو
در نالهء يتيمان ، بر درد بىنصيبان * غمخوار باش و يكدم ، آن درد را شفا شو
مشكن تو عهد كس را ، گر بشكنند ياران * در پيش بىوفايان ، اى دوست باوفا شو
با دوست ياورى كن ، با دشمنان مدارا * در جذب قلب ياران ، مانند كهربا شو
در رزم چون رسيدى ، آرام باش و خونسرد * در بزم چون نشستى ، ساقى دلربا شو
از سينه كن تو بيرون ، هم كينه و حسد را * چون باد نوبهارى ، خوشبوى و باصفا شو
در پيش اهل معنى ، خاموش باش « پرمين » * در جمع جاهلان هم ، بىحرف و بىصدا شو