تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 93

مساهمون:

ص٩٣
قيد زندان محبّت را بنازم كز ازل * عاشقان را پا بدين زنجير محكم كرده‌اند هفت خوان عشق را هركس گشايد مرد اوست * ور نه بىجا خويشتن را نام رستم كرده‌اند تا پريشان روزگار عاشقان باشد مدام * حال مشتاقان چو زلف يار در هم كرده‌اند بوذر بىزر پشيزى را نير زد ، كز نخست * جمله سيمين‌پيكران از بىزران رم كرده‌اند ما به جان ، اين درد بىدرمان ز جانان جسته‌ايم * گو طبيبان را كه بىجا فكر مرهم كرده‌اند پاى عزّت تا به فرق لاله و نسرين نهند * تاج گل از قطره‌هاى اشك شبنم كرده‌اند آه آتشناك مىترسم كه بر بادم دهد * خاك آدم را عجين از آب اين يم كرده‌اند طاقت من طاق تنهايى است از بار فراق * قامت نُه طاق گردون را چو من خم كرده‌اند شد « پديده » مرغ جان تو ، نه تنها دستگير * زلف و خال يار ، دام راه آدم كرده‌اند