تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 90

مساهمون:

ص٩٠
به بزم صوفى صافى درون صومعه ، دوش * صبوح بادهء گلرنگ جام « هو » زده‌ام دلم گرفت ز زهد ريا ، و طاعت خشك * سرى نه خيره ، به رندان كوى او زده‌ام به جيب عصمت مريم ، كه تهمتى زده‌اند * ز نوك سوزن عيسى دمى ، رفو زده‌ام بگو به خضر كه ، پيچد عنان ز چشمهء نوش * كه نيش مرگ ، به دست اجل به جو زده‌ام به حال جمع پريشان صبا ، ترحّم كن * كه شانه از مژه بر زلف مشك‌بو زده‌ام بگو به زاهد خودبين : ز نام ، ننگم نيست * به سنگ عشق و جنون ، جام آبرو زده‌ام « پديده » خاك درِ دوست كُحل ديده بساز * كه پاى صدق در اين شهر ، كو به كو زده‌ام

هنر عشق

تا وارهم از غم ، ره ميخانه گرفتم * پيمان‌شكنى كردم و پيمانه گرفتم ديدم كه گرفته است دل از زهد ريايى * از كعبه سراغ ره بتخانه گرفتم دل سخت از اين سست‌وفايان بگرفته است * ياران مددى دامن بيگانه گرفتم دل شد به خم زلف و خبر ز آن شدهء خويش * گاهى ز صبا و گهى از شانه گرفتم تنگ است چنان شمع مرا اشك به دامن * آرى ، هنر عشق ز پروانه گرفتم تا راه ، نه هر راه كنم در دل جانان * سرمشق خود از عاقل و ديوانه گرفتم گاهى به كمر رشتهء زنّار ببستم * بر دست گهى سبحهء صددانه گرفتم عشق است « پديده » به جهان طرفه متاعى * جز عشق جهان را همه افسانه گرفتم

سوگند

به واماندهء كوه و صحرا قسم * به مستغرق موج دريا قسم به مهر دل وامق زرد روى * به مه‌چهره گلگون عذرا قسم به مجنونى قيس صحرانشين * به غمّازى چشم ليلا قسم به آواى آن تيشهء كوه كن * به شيرين لبان شكر خا قسم به ياهوى رندانهء صوفيان * به چوپان و آواى هيها قسم