تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 729

مساهمون:

ص٧٢٩
بسوزد هرچه هست از بود و نابود * نماند كس به غير از ذات معبود

ساقىنامه

بده ساقى آن جام وحدت مرا * ز كثرت برون آيم از اين سرا كه تا لوح دل را دهم شست‌وشو * نماند به لوح دلم غير هو ز خُمخانهء عشق لبريز كن * پياپى بده آتشم تيز كن بده اى انيس شب تار من * دليل ره كوى دلدار من به گوش دلم در دل شب رسد * كه هركس به جايى رسد شب رسد بده ساقيا مى تو از جام حقّ * به حقّ همان حقّ منم مستحقّ بده تا روم سوى نجد وصال * شوم فارغ از دست اين قيل و قال تو دانى كه از هجر او مرده‌ام * به صهباى وصلت بكن زنده‌ام چو زنده كنى از مى بىغشم * پس آنگه به ميخانه بر ، سرخوشم وز آن پس كه بردى سوى مى كشان * شوم خادم پير دردى كشان پس آن‌گاه سرخوش روم سوى يار * ز پس‌كوچه‌ها مست و بىاختيار كه نتوانم از راه بازارها * عبور از كف مردم آزارها ز بس خورده‌ام مى من از عشق يار * مرا كشته است درد سر از خمار چو آگه شدى كار و بار مرا * به يك جام بشكن خمار مرا بياور بده جام لبريز را * من بىنواى سحرخيز را سحرگه ثواب است ، آبم بده * پس آبت نخواهم ، شرابم بده از آن مى بياور تساوى كند * درون و برونم مساوى كند بده ساقى آن جام بىدردسر * كه روشن شوم همچو قرص قمر الهى ! دلم مىكند ميل مى * از آن مى كه عشقت فزايد ز وى بده تا دمادم بنالد چو نى * شود عالمى پر ز آواز وى بسوزد چو نى آتشى سر كند * ز نورش جهانى منوّر كند
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 729 | سيد محمد باقر برقعى