بسوزد هرچه هست از بود و نابود * نماند كس به غير از ذات معبود
ساقىنامه
بده ساقى آن جام وحدت مرا * ز كثرت برون آيم از اين سرا
كه تا لوح دل را دهم شستوشو * نماند به لوح دلم غير هو
ز خُمخانهء عشق لبريز كن * پياپى بده آتشم تيز كن
بده اى انيس شب تار من * دليل ره كوى دلدار من
به گوش دلم در دل شب رسد * كه هركس به جايى رسد شب رسد
بده ساقيا مى تو از جام حقّ * به حقّ همان حقّ منم مستحقّ
بده تا روم سوى نجد وصال * شوم فارغ از دست اين قيل و قال
تو دانى كه از هجر او مردهام * به صهباى وصلت بكن زندهام
چو زنده كنى از مى بىغشم * پس آنگه به ميخانه بر ، سرخوشم
وز آن پس كه بردى سوى مى كشان * شوم خادم پير دردى كشان
پس آنگاه سرخوش روم سوى يار * ز پسكوچهها مست و بىاختيار
كه نتوانم از راه بازارها * عبور از كف مردم آزارها
ز بس خوردهام مى من از عشق يار * مرا كشته است درد سر از خمار
چو آگه شدى كار و بار مرا * به يك جام بشكن خمار مرا
بياور بده جام لبريز را * من بىنواى سحرخيز را
سحرگه ثواب است ، آبم بده * پس آبت نخواهم ، شرابم بده
از آن مى بياور تساوى كند * درون و برونم مساوى كند
بده ساقى آن جام بىدردسر * كه روشن شوم همچو قرص قمر
الهى ! دلم مىكند ميل مى * از آن مى كه عشقت فزايد ز وى
بده تا دمادم بنالد چو نى * شود عالمى پر ز آواز وى
بسوزد چو نى آتشى سر كند * ز نورش جهانى منوّر كند