بده ساقى آن آب آتش خواصّ * كند روضهء دل چو زرّ خلاص
كه تا او ز غمها خلاصم كند * بر او محرم بزم خاصم كند
بده ساقى آن جام ياقوترنگ * كه با نفس آيم به ميدان جنگ
چنان گوشمالش دهم من به رزم * فرامُش كند لذّت عيش و بزم
بده ساقى آن مى كه هوش آورد * مرا همچو نى در خروش آورد
از آن باده خواهم كه طورم كند * به يك جرعه درياى نورم كند
پياپى بده تا چو مستان شوم * چو رندان مهوش گلستان شوم
به يك جامش از مستى آيم به هوش * كنم حلقهء پير رندان به گوش
بده تا كه چشمى ز هم واكنم * جهانهاى ناديده پيدا كنم
بده ساقى آن مى كه شور آورد * مرا كهكشان در حضور آورد
كه تا جام جانبخش مملوّ ز نور * مرا آورد در مقام حضور
بده ساقى آن مى كه روز مصاف * كشم ذو الفقار زبان از غلاف
كه تخم منافق بود هركجا * براندازم از همّت اوليا
بده ساقى آن مى كه وقت سحر * كشم طيلسان صوفيانه به سر
بت روح را مرغ دستى كنم * شوم روبهرويت پرستى كنم
بياور از آن بادهء حيدرى * كه تا بشكنم قلعهء خيبرى
به من ده كه از نسل پيغمبرم * من از فاطمه ، زادهء حيدرم
بده ساقيا مى كه در انجمن * منم قاتل مرحب نفس تن
مرا ساقيا جام سرشار ده * مى بىغش صاف گلنار ده
بده تا كه تن را كليسا كنم * ز دير دلم رو به عيسى كنم
مسيحا دم و عيسوى زادهام * مريد مى و ساقى سادهام
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 731
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٧٣١