روز در ميكده شب را همه مشغول قمار * پاكبازان ره دلبر يكتاى هميم
ما به هر مجلس و محفل بر ارباب وفا * صاحب نطق و بيان ، طوطى گوياى هميم
بر سر بزم طريقت ز ره صدق و صفا * همه مجنون هميم و همه ليلاى هميم
نعرهء يا ربّ ما مىگذرد از ملكوت * چونكه در گلشن جان بلبل شيداى هميم
اندر اين محفل ما پير و جوانبخت دوتاست * هر دو گويند كه ما خادم و مولاى هميم
شمع اين جمع منوّر علىّ ، آن شاه ولىّ * كه به راه طلبش يكسره همرأى هميم
تا نهادم سر خود را به ره « عبد علىّ » * من و « حيران » و وفا طالب و جوياى هميم
مناجاتنامه
الهى ! سينهاى ده صاف و بىغش * بسوزد خشك و تر از برق آتش
دلى روشنتر از جام جهانبين * عطا كن از كرم بر آل ياسين
الهى ! عالمى خواهم از اين به * مى و ميخانه را در سينهام نه
بيا ميخانه گردان سينهام را * بزن صيقل دل بىكينهام را
دو چشمم را ز مى ، ميخانه گردان * دلم از غير خود بيگانه گردان
معطّر كن ز بوى مى دماغم * كه تا در ميكده گيرند سراغم
مخمّر كن ز لطف آب و گلم را * تجلّىگاه خود گردان دلم را
زبانم ذو الفقار جسم و جان كن * ز جوهر تيغ او را دُرّ فشان كن
الهى ! ساغرم سرشار گردان * دلم را معدن اسرار گردان
نمك زن بر كلامم تا سلامت * كشم اين رشته تا روز قيامت
الهى ! ساغرى ده روحپرور * كه تا من عاشقى را گيرم از سر
بهجز تو نيست كس محرم به رازم * به ناز عشق در سوز و گدازم
بده تا من ز عشقت در شب تار * بريزم اشك از چشم گهربار
به آب ديدگان نخل اميدم * بده آب و مگردان نااميدم
كه تا نار دلم گيرد زبانه * بسوزد هرچه هست اندر ميانه