بس شنيدم سخن از مردم بىشرم و حيا * من نه آنم كه دگر گوش بر آواز كنم
محرم راز نباشد بهجز از « عبد علىّ » « 1 » * عقدههاى دل خود را به وى ابراز كنم
اى حسين !
اى حسين ! اى عاشق ارض و سما * عاشق حقّى و معشوق خدا
عشق تو آتش زده در پيكرم * غير تو نبود خداى ديگرم
عاشقان ! مستم چنان از عشق او * پر شده اعضاى من از ذات هو
گر به غالى خوانى و ور كافرم * جز حسين نبود خداى ديگرم
حيرت اندر حيرت « حيران » آمدم * روح و جسم و جوهر جان آمدم
عشق ، مفتاح تمام قفلهاست * عشق كى اندر سر اين سفلهاست
من نمىگويم ، خدا گويد بگو : * « كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ ، إِلَّا وَجْهَهُ » « 2 »
چون حسين وجه خداى اكبر است * وصف او از هرچه گويم برتر است
هرچه گويم در حق حق وصف اوست * زان كه او مغز است و عالم جمله پوست
با همين داد و فغان و شور و شين * از خدا خون خدا خواهم ز عين
مجنون و ليلاى هم
ما همه دُردكشان ، ساقى صهباى هميم * سرخوش از جام هم و مست ز ميناى هميم
اين همه مغبچگان لولى شيرين حركات * خادم پير مغان ، عاشق سوداى هميم
چونكه جمعيم و ز تفريق گذشتيم همه * دست بر دست هم و خاك كف پاى هميم
ظاهرا ما همه جسميم و جسد فرد ز روح * ليك در عالم باطن همه اجزاى هميم
طعنه بر ما مزن اى شيخ تو از روى ريا * همچو عيسى به خدا جمله مسيحاى هميم
ما مناجاتى و چون اهل خرابات خراب * همه بدنام هميم و همه سوداى هميم
هامش
( 1 ) - عبد على : مقصود حاج محمد حسن عبد العلى شاه كاشانى مراد خود مىباشد .
( 2 ) - سورهء قصص ، قسمتى از آيهء 88 .