تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 730

مساهمون:

ص٧٣٠
اگرچه ز روز ازل داده‌اى * مرا همچو عشّاق از آن باده‌اى كه هركس از آن قطره‌اى كرد نوش * زده مهر بر نطق و گشته خموش ز لب بستن آمد دل اندر خروش * نماند به كس طاقت و صبر و هوش از آن است جوش دلم سر كند * به نوعى كه گوش فلك كر كند بنازم سرى را كه سرمست توست * خراب است و آباد از دست توست از آن باده خواهم كه مستم كند * بلندم نمايد ، نه پستم كند به اقليم عشق حكمرانى كنم * به ميدان وى جان‌فشانى كنم چو بينى پر از شور عشقت سرى * مران از درت بر در ديگرى مكن نااميدش ز دربار خويش * كه او نااميد است ز كردار خويش بده ساقى آن مى كه جوش آورد * مرا همچو نى در خروش آورد كه تا مرشد و پير و شيخ و دليل * شود مر مرا بادهء سلسبيل به سر شور آرد به دل نور پاك * برون آورد جوهر از جسم خاك از آن باده‌ام ده به قدر كفاف * كه سيمرغ جان را برد سوى قاف چو سيمرغ بر قاف عشقم برد * شود عاجز از عشق پير خرد ابر قاف عشاق بيرق زنم * چو منصور كوس انا الحقّ زنم بده زان مىام دل كند صيقلى * بتابد در او مهر پاك علىّ بده ساقى آن مى كه هوش آورد * ز نو ديگ دل را به جوش آورد به او طوطى نطق گويا كنم * لواى سخن بر سر پا كنم سخن‌سنج گردم به هر انجمن * ز هر گوشه احسنت خيزد به من بده ساقى آن مى كه از بوى وى * فغان خيزد از بندبندم چو نى ز هر موى من ناله‌اى سر كند * فغانِ شبم روز محشر كند بسوزد چو پروانه خاكم كند * گدازد زر قلب و پاكم كند كه تسليم گردم به حسن رضا * به امر قدر تن دهم بر قضا