اگرچه ز روز ازل دادهاى * مرا همچو عشّاق از آن بادهاى
كه هركس از آن قطرهاى كرد نوش * زده مهر بر نطق و گشته خموش
ز لب بستن آمد دل اندر خروش * نماند به كس طاقت و صبر و هوش
از آن است جوش دلم سر كند * به نوعى كه گوش فلك كر كند
بنازم سرى را كه سرمست توست * خراب است و آباد از دست توست
از آن باده خواهم كه مستم كند * بلندم نمايد ، نه پستم كند
به اقليم عشق حكمرانى كنم * به ميدان وى جانفشانى كنم
چو بينى پر از شور عشقت سرى * مران از درت بر در ديگرى
مكن نااميدش ز دربار خويش * كه او نااميد است ز كردار خويش
بده ساقى آن مى كه جوش آورد * مرا همچو نى در خروش آورد
كه تا مرشد و پير و شيخ و دليل * شود مر مرا بادهء سلسبيل
به سر شور آرد به دل نور پاك * برون آورد جوهر از جسم خاك
از آن بادهام ده به قدر كفاف * كه سيمرغ جان را برد سوى قاف
چو سيمرغ بر قاف عشقم برد * شود عاجز از عشق پير خرد
ابر قاف عشاق بيرق زنم * چو منصور كوس انا الحقّ زنم
بده زان مىام دل كند صيقلى * بتابد در او مهر پاك علىّ
بده ساقى آن مى كه هوش آورد * ز نو ديگ دل را به جوش آورد
به او طوطى نطق گويا كنم * لواى سخن بر سر پا كنم
سخنسنج گردم به هر انجمن * ز هر گوشه احسنت خيزد به من
بده ساقى آن مى كه از بوى وى * فغان خيزد از بندبندم چو نى
ز هر موى من نالهاى سر كند * فغانِ شبم روز محشر كند
بسوزد چو پروانه خاكم كند * گدازد زر قلب و پاكم كند
كه تسليم گردم به حسن رضا * به امر قدر تن دهم بر قضا
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 730
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٧٣٠