امّا چه سود ! ساعت شمّاطه همچو پتك * كوبيد بر سرم ، ضربات مكرّرى
يعنى كه روزگار ، مجالى نمىدهد * حتى به خواب هم نفس خوش برآورى
راه گريز
منگر به پاى بسته و بر جان خستهام * تا پاى جان به بندگىات عهد بستهام
شبها ز خارخار غم جانگداز عشق * تا صبحدم چو شمع گدازان نشستهام
آسودهخاطرم ز غم دل كه سالهاست * اين شيشه را به سنگ ندامت شكستهام
در تنگناى سينهء پُردرد خويشتن * راه گريز بر دل ديوانه بستهام
گفتم « حميد » نازبتان چند مىكشى ؟ * خنديد و گفت : از همه خوبان گسستهام
تبريك سال نو
با دامنى پر از گل و تبريك سال نو * خنديد و گفت : مژده ! كه جور خزان گذشت
گفتم چه مژدهاى ؟ كه اگر نيك بنگرى * سالى دگر ز عمر گرانمايهمان گذشت
يك باغ گل بهاى دمى عمر رفته نيست * انديشه كن ، كه عمر بسى رايگان گذشت
غارتگر زمان به صد افسون به بوى گل * مستت چنان كند كه ندانى چسان گذشت
بس روز و ماه و سال به تاراج مىبرد * هر باد مشكبو كه از اين بوستان گذشت
چندان كرشمه مىكند اين گل ، كه عاقبت * بر گور ما نشيند و گويد فلان گذشت
به دخترم : شيرين چشم دردمند
در اين مجال كوته پايان زندگى * هرگز مرا ز قهر طبيعت هراس نيست
پيرانه سر ، كه گريه شفابخش دردهاست * با چشم دردمند كه بهتر توان گريست
*
بندد اگر كه راه نظر بر من آسمان * تا ننگرم به مهر و مه و اختران او