درد تهىدستى كنون دردى بزرگ است * بىدردىِ ما ، درد بىدرمانِ ديگر
طاعت ريايى
به خود بيا و دمى ترك خودستايى كن * خداى گونه شو ، آنگاه خودنمايى كن
به كار بستهء گل تندباد جور مباش * صفا صفت به سحرگه گرهگشايى كن
مَبُر ز خلق خدا هيچ مهر و الفت را * بگير رشتهء پيوند و كم جدايى كن
به سيم اشك ز مردم غبار غم بزداى * مس وجود بدين شيوه كيميايى كن
دل شكستهء ياران ز دست لطف بگير * به حسن خلق ، مليحانه دلبريايى كن
چو خواهى ار كه دلت نشكند به سنگ جفا * به حال خستهدلان كار موميايى كن
چو با خلوص نكردى عبادتى « حمدى » ! * بيا و توبه از اين طاعت ريايى كن
بندهء عشق
ما مست و خرابيم و سر از پا نشناسيم * ما دردكشانيم و مصفّا نشناسيم
ما طالب ياريم و مقيم سر كويش * دير و حرم و زنگ كليسا نشناسيم
غوّاص ره عشق در اين بحر عميقيم * موج و خطر و ساحل و دريا نشناسيم
تا مست از آن نرگس شهلاى تو هستيم * خود ساقى و پيمانه و مينا نشناسيم
پوياى ره فقر و فناييم و در اين راه * آسودگى و منزل و مأوا نشناسيم
ما بندهء عشقيم و در اين قول مصرّيم * در مذهب خود مسلم و ترسا نشناسيم
« حمدى » گر از اين بند تعلّق به درآيى * ما خُلد برين ، سدره و طوبى نشناسيم