تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 688

مساهمون:

ص٦٨٨
مانده‌ام دور از گران‌جانى و ياران رفته‌اند * تا رسم بر گرد ايشان ، مركب رهوار كو ؟ سرزنش‌ها مىكند از خار پيرامون گل * حق‌ّشناسى پاس دارد ، پاس‌هاى خار كو ؟ دوش با مىخوارگان مىگفت پير مىفروش * رازها در سينه دارم ، محرم اسرار كو ؟ چند در حيرت كنم سر در بيابان فراق * يا ربّ آن شمع هدايت ، مطلع الانوار كو ؟ « حمديا » جز عارض جانان كه خود رضوان ماست * جلوهء « جنّات تجرى تحتها الانهار » كو ؟

گذشت عمر

روزى به رسم و عادت ديرين هر پگاه * رفتم كنار آينه تا خويش بنگرم ديدم شكسته چهره‌اى از محنت زمان * آن‌سان كه سخت آمد از اين قصّه باورم از خطّ سبز عارض و شادابى جبين * وز پاكى و صفاى بهارىِ خاطرم غم مايه‌اى به خطّ شكسته ز دور چرخ * بر جاى مانده بود از آن زيب و زيورم گفتم به آينه كه نه آيين دوستيست * اين‌گونه نقش زشت نمايى برابرم گفتا خلل‌پذير نباشد مودّتم * انصاف بايدت كه نخوانى مقصّرم بس سال و ماه رفته و تو غافلى هنوز * آبت ز سر گذشته و گويى شناورم ! لختى به خود بيامده ، ديدم حقيقتيست * گر پير و ژول‌صورتم و زشت‌منظرم طىّ شد به خيره فصل شباب كتاب عمر * شيرازه‌اى نبسته و پاشيده دفترم از مال و جاه و شهرت و فرزند و خانمان * طرفى نبسته ، بايد از اين خانه بگذرم آوخ ! كه رفت نقد جوانى ز دست و من * « پيرانه پر هواى جوانيست بر سرم » ياران من كه بخت جوان باد يارتان * صاحبدلان مقبل با جان برابرم عمر گران به كام شما باد ، گرچه من * ارزان ز دست داده و افسوس مىخورم

دوره‌گرد

از پشت‌بام شهر ، خورشيد جهانتاب * مىرفت تا كم‌كم شود از ديده پنهان شب سايه‌اش را كَم‌كَمك مىگسترانيد * در كوچه‌هاى سنگفرش و در خيابان شلّاق بىرحم ندارايى و سرما * بر گردهء هر بينوا ، بيداد مىكرد